مرا کز عشق به ناید شماری
مبادا تازیم جز عشق کاری
مرا کز عشق به ناید شماری
مبادا تازیم جز عشق کاری
فلک جز عشق محرابی ندارد
جهان بی خاک عشق آبی ندارد
غلام عشق شو که اندیشه اینشت
همه صاحب دلان را پیشه اینست
کسی کز عشق خالی شد فرسودست
گرش صد جان بود بی عشق مرده ست
ز سور عشق بهتر در جهان چیست ؟
که بی او گل نخندید ، ابر نگریست
طبایع جز کشش کاری ندارند
حکیمان این کشش را عشق خوانند
گر اندیشه کنی از راه بینش
به عشق است ایستاده آفرینش
چو من بی عشق خود را جان ندیدم
دلی بفروختم و جانی خریدم
به عشق آفاق را پر دود کردم
کمر بستم به عشق این داستان را
صلای عشق در دادم جهان را